تبليغاتX
ღ..::شب نیلوفری::..ღ

ღ..::شب نیلوفری::..ღ

+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 15:19 توسط ღسحرღ


 سلام دوستان ببخشید بهتون سرنزدم تو این مدت آخه کامپیوترم خراب بود
ببخشید انقدر طولانیه امیدوارم خوشتون بیاد منکه خیلی دوست دارم این شعرو
بازم ببخشید

به چشمان پري‌رويان اين شهر

به صد اميد مي‌بستم نگاهي

مگر يك تن از اين نا آشنايان

مرا بخشد به شهر عشق راهي   

به هرچشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بيقرارم خيره مي‌ماند

يكي هم ، زين همه نا آشنايان

اميدم را به چشمانم نمي‌خواند!

غريبي بودم و گم كرده راهي

مرا با خود به هر سويي كشاندند

شنيدم.. بارها.. از رهگذاران

كه زير لب مرا "ديوانه" خواندند

ولي من چشم اميدم نمي‌خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

ز هر بام و دري... سر مي كشيدم

به هر بوم و پري... پر مي‌گشودم

اميد خسته‌ام از پاي ننشست

نگاه تشنه‌ام در جستجو بود

در آن هنگامه‌ي ديدار و پرهيز

رسيدم عاقبت... آنجا كه او بود

"دو سرگردان،دو تنها و دو بي‌كس "

ز خود بيگانه ، از هستي رميده

از اين بي‌درد مردم ، رو نهفته

شرنگ نا‌اميدي ها چشيده

دل ازبي هم زباني‌ها شكسته؛

تن از نامهرباني‌ها فسرده ؛

ز حسرت.. پاي در دامن كشيده

به خلوت.. سر به زير بال برده.

دو تنها و دو سرگردان،دو بي كس

به خلوتگاه "جان" با هم نشستند

زبان "بي‌زباني" را گشودند

سكوت جاوداني را شكستند...

مپرسيد.. اي سبكباران... مپرسيد

كه اين ديوانه‌ي از خود به در كيست

چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست...

به آن لب تشنه مي‌مانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بي‌كرانه

لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده

خورد از موج وحشي تازيانه

مپرسيد.. اي سبكباران... مپرسيد

مرا با عشق او تنها گذاريد...

غريق لطف آن دريا نگاهم؛

مرا تنها به اين دريا سپاريد!!

+ نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 0:4 توسط ღسحرღ |


 یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که

وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا

بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این

قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا

هیچ کس نیست. 

استادى از شاگردانش

پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم

داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که

خشمگين هستند صدايشان را بلند

مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى

کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در

آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از

دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد:

اينکه آرامشمان را از دست مي‌دهيم

درست است امّا چرا با وجودى که طرف

مقابل کنارمان قرار دارد داد

مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى

ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که

خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟ 

شاگردان هر کدام

جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى

هيچکدام استاد را راضى

نکرد. 

سرانجام استاد چنين توضيح داد:

هنگامى که دو نفر از دست يکديگر

عصبانى هستند، قلب‌هايشان از

يکديگر فاصله مي‌گيرد. آن‌ها

براى اين که فاصله را جبران کنند

مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان

عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين

فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد

صدايشان را

بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو

نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى

مي‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد

نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با

هم صحبت مي‌کنند. چرا؟ چون

قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است .

استاد ادامه داد: هنگامى که

عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه

اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف

معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در

گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز

هم به يکديگر بيشتر مي‌شود. 

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم

بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر

نگاه مي‌کنند. اين هنگامى

است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين

قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود.

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 11:25 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 13:29 توسط ღسحرღ


 

عشق ،‌تصویر جاودانی ماست

یادگار تب جوانی ماست

با همین سادگی و بی رنگی

عشق ،‌نقاش ماست ، مانی ماست :

در زمین  این « سیا قلم » هایش

طرح دنیای آسمانی ماست

عشق ، این واژه ی به ظاهر گنگ

به وضوح غم نهانی ماست

خبر از جای ما چه می گیری ؟

عشق ،‌تمثیل لا مكانی ماست

 

سمت خوبی ،‌دو كوچه مانده به دوست

این خودش ،‌بهترین نشانی ماست

عشق ، چیزی است مثل یك لبخند

كه نمودار مهربانی ما ست

عمر بی عشق ما ، مصادف با :

مرگ جانسوز و ناگهانی ما ست

باید از او مواظبت بكنیم

عشق ، میراث باستانی ماست

+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 13:26 توسط ღسحرღ |


 

در پس تنهایی من , تنهایی دورتر  و دست نیافتنی تری وجود دارد .
كسی كه ساكن آنجاست , تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد ؛ و سكوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم  , چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟
نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افكن است .
و سایه ی تاریك آن ,  راه را از برابر دیدگانم پنهان میكند .
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟
در پس این دره ها وبلندی ها , جنگل عشق و شیدایی است .
كسی كه ساكن آنجاست , خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد , و دلدادگان آن دیار ,
شیفتگی مرا  فریبی بیش نمی دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم , چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم , چگونه آن تنهایی روحانی را درك توانم كرد ؟

من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤیاهایم  " نبردی در تاریكی " است .
من كه نوباوه ای خوار و زبونم , چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد كنم ؟
آری , پیش از قربانی كردن تمامی خویشتن های در بند خود ,
یا پیش از آن كه تمامی مردمان , آزاده و رها گردند ،
من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم كرد ؟
آری , چگونه برگ هایم به نوازش باد , ترانه ی پر كشیدن توانند سرود ,
بی آنكه ریشه هایم در ژرفای تاریكی زمین , فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه ای را كه به عرق جبین بنا نهاده , برای جوجه ها بر جای ننهد ؟ 

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 15:48 توسط ღسحرღ |


One song can spark a moment
یک آهنگ می تواند لحظه ای جدید را بسازد



One flower can wake the dream
یك گل میتواند بهار را بیاورد



One tree can start a forest
یك درخت می تواند آغاز یك جنگل باشد



One bird can herald spring
یك پرنده می تواند نوید بخش بهار باشد



One smile begins a friendship
یك لبخند میتواند سرآغاز یك دوستی باشد



One handclasp lifts a soul
یك دست دادن روح انسان را بزرگ میكند



One star can guide a ship at sea
یك ستاره میتواند كشتی را در دریا راهنمایی كند



One word can frame the goal
یك سخن می تواند چارچوب هدف را مشخص كند



One vote can change a nation
یك رای میتواند سرنوشت یك ملت را عوض كنند



One sunbeam lights a room
یك پرتو كوچك آفتاب میتواند اتاقی را روشن كند



One candle wipes out darkness
یك شمع میتواند تاریكی را از میان ببرد



One laugh will conquer gloom
یك خنده میتواند افسردگی را محو كند



One hope will raise our spirits
یك امید روحیه را بالا می برد



One touch can show you care
یك دست دادن نگرانی شما را مشخص میكند



One voice can speak with wisdom
یك سخن میتواند دانش شما را افزایش دهد



One heart can know what's true
یك قلب میتواند حقیقت را تشخیص دهد



One life can make a difference
یك زندگی میتواند متفاوت باشد



You see, it's up to you
شما میبینی پس تصمیم با شماست

+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 14:28 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 14:16 توسط ღسحرღ


خانه ام ابری ست

یکسره روی زمین ابریست با آن.
 
از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد.

یکسره دنیا خراب از اوست

و حواس من!

آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
 
خانه ام ابریست اما

ابر بارانش گرفته ست.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و همه دنیا خراب و خرد از باد است

و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود

راه خود را دارد اندر پیش...

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 21:43 توسط ღسحرღ |


تو میروی و انگار آسمان میداند
سکوت شبهای بی ستاره من ترانه میخواند
تو میروی و دلم را غروب میگیرد
تمام اشکهایم تو را بهانه میگیرد
به پای گریه های یک نگاه می نالد
پرنده ای برای چشم های تو میخواند
تو میروی و دلم را سکوت میگیرد
دلم برای نگاه تو هنوز هم میمیرد
دلم به پای خیال تو هنوز هم میسوزد
برای غنچه های غم شکوفه می چیند
تو میروی بدست یاد و زمانه می ماند
زمانه هم چه خوب غم به غم می بافد

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 21:21 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 13:57 توسط ღسحرღ


رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم

 تا دوست را به ياري نخوانيم،

براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند

طعم توفيق را مي چشاند

و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن

و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن

و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است

در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند

 ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند

"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است

" تنها" بودن ، بودني به نيمه است

و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم


دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 21:21 توسط ღسحرღ |


او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی كوچك بود.
او از خدا معنی زندگی را پرسید. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همین سؤال توست. سؤالت را بگیر و در دلت بكار و فراموش نكن كه این دانه‌ای ا‌ست كه آب و نور می‌خواهد.»
او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ریشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالی شد و هرشاخه سؤالی و هر برگ سؤالی.
و او كه روزی تنها یك سؤال داشت؛ امروز درختی شد كه از هرسرانگشتش سؤالی آویخته بود. و هر برگ تازه، دردی تازه بود و هر باز كه ریشه فروتر می‌رفت، درد او نیز عمیق‌تر می‌شد. 
فرشته‌ها می‌ترسیدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ریشه‌دار می‌ترسیدند.
اما خدا می‌گفت: «نترسید، درخت او میوه خواهد داد؛ و باری كه این درخت می‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او میوه داد و بسیاری آمدند و جوابهای او را چیدند. اما دردل هر میوه‌ای باز دانه‌ای بود و هر دانه آغاز درختی‌ست. پس هر كه میوه‌ای را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌ای را كاشت.
«و این قصه زندگی آدم‌هاست» این را فرشته‌ای به فرشته‌ای دیگر گفت

+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 13:5 توسط ღسحرღ |


الهی!
الهی! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر
الهی! چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم كه خرد مدهوش و بیهوش است
الهی! ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ كاره ایم
و تنها تو كاره ای
الهی! چون عوامل طاحونه چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم. وای من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی
الهی! خودت آگاهی كه دریای دلم را جزر و مدّ است
الهی! ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است
و رهزنهای بسیار در كمین و بار گران بر دوش.
الهی! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام
از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان شرمنده ام
كه همه در كار خود استوارند و این من سست عهد و ناپایدار

الهی! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و كتابم حجابم
خدایا : من که هستم تا چیزی بگویم که تو خود همه چیز را می دانی .چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنجها صدایت می کنم ؟ و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله ، توهمی بیش نیست .
خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار . بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربهً آرامش تنها با تو میسر است ...
وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود کل هستی احساس تشنگی می کرد، دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند . اگر زندگی ام انطور است که می خواهی ، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم.

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 13:52 توسط ღسحرღ |


+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 17:20 توسط ღسحرღ


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

اگرمن مردم دستهایم را بیرون بگذاریدتاهمه بفهمندبه آنچه میخواستم نرسیدم
اگرمن مردم مرا در تابوت سیاه رنگی بگذاریدتا همه بفهمند ناراحتم
اگرمن مردم قطعه یخی رادرتابوتم بگذاریدتا همه بفهمند به عشق یارم اشک می ریزم
اگرمن مردم چشمانم را باز بگذارید تاهمه بدانند چشم انتظار ماندم
اگرمن مردم مرا درتاریکی بگذارید تا تنهایی را حس کنم

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد
دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


love s.s

(نظریادتون نره)


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386



دوستان من

آخرین همسفرم خاک
ازجنس پاییز
هامون
هامون 2
هامون 3
دنیا از نگاه من
آنچه دلم می گوید...
در کوی عشق
:: آدم برفي ::
فوتبال
یک قطره باران تنها
--::|::((__EMI__))::|::--
چیزی ارزشمندتر ازهمین امروزنیست
تنها در طلوع خورشید
زندگی جاریست............
Peyman014
شراب تلخ
آخرین شب
mp3fa
دیوانه عاشق
ღ♥ღپرپری جونღ♥ღ
گلچین از همه چیز
.....عشق.....
عاشقتم دیوونه
ღ ... عشق و یاس ... ღ
کلبه ي عشق
ترنم احساس
تاریخ_شاهنامه _ادبیات
.::هری پاتر ودیگر هیچ::.
زیباترین عکس های عاشقانه
فریاد بی صدا
تنهای تنها
پسرخجالتی
سنگ دارو
عاشقانه(محمدصدر)
خاطرات دوستی
تقدیم به عاشقترین عاشق ها
عشق ماندگار
بهار عشق
...itexpress
˙·▪● پسرک تنها ●▪·˙
دل نوشته
عکس های خفن ایرانی
افلاکیان
دنیای عاشقانه و سر کاری و جوک (SMS)
کودک نفهم‎!‎
شاهزاده ی تاریکی
محسن
شیطون اما لبریز احساس
نوشته های بی سروته
جمعی از برترین وبلاگ نویسان
بچه دهاتي
عسل جون
رویای خیالی
محمد پسر زمردی
شب زده ی عاشق
رهگذر عشق
دلتنگی های من
اسیر قفس
عاشقانه های مینا
من و معلم فیزیکم
کلبه عشق من و تو
عکس از مناظر زیبا
عشق افروز
صفا سیتی
دوست یابی
ایستگاه درس
اsweet love
عشق ازهمه جورش
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin