|
+ نوشته شده در شنبه 9 آبان1388 15:19 توسط ღسحرღ
به چشمان پريرويان اين شهر به صد اميد ميبستم نگاهي مگر يك تن از اين نا آشنايان مرا بخشد به شهر عشق راهي به هرچشمي به اميدي كه اين اوست نگاه بيقرارم خيره ميماند يكي هم ، زين همه نا آشنايان اميدم را به چشمانم نميخواند! غريبي بودم و گم كرده راهي مرا با خود به هر سويي كشاندند شنيدم.. بارها.. از رهگذاران كه زير لب مرا "ديوانه" خواندند ولي من چشم اميدم نميخفت كه مرغي آشيان گم كرده بودم ز هر بام و دري... سر مي كشيدم به هر بوم و پري... پر ميگشودم اميد خستهام از پاي ننشست نگاه تشنهام در جستجو بود در آن هنگامهي ديدار و پرهيز رسيدم عاقبت... آنجا كه او بود "دو سرگردان،دو تنها و دو بيكس " ز خود بيگانه ، از هستي رميده از اين بيدرد مردم ، رو نهفته شرنگ نااميدي ها چشيده دل ازبي هم زبانيها شكسته؛ تن از نامهربانيها فسرده ؛ ز حسرت.. پاي در دامن كشيده به خلوت.. سر به زير بال برده. دو تنها و دو سرگردان،دو بي كس به خلوتگاه "جان" با هم نشستند زبان "بيزباني" را گشودند سكوت جاوداني را شكستند... مپرسيد.. اي سبكباران... مپرسيد كه اين ديوانهي از خود به در كيست چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟ كه اين ديوانه را از خود خبر نيست... به آن لب تشنه ميمانم كه ناگاه به دريايي درافتد بيكرانه لبي ، از قطره آبي ، تر نكرده خورد از موج وحشي تازيانه مپرسيد.. اي سبكباران... مپرسيد مرا با عشق او تنها گذاريد... غريق لطف آن دريا نگاهم؛ مرا تنها به اين دريا سپاريد!! + نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388 0:4 توسط ღسحرღ |
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود و غیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست. استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم. استاد پرسيد: اينکه آرامشمان را از دست ميدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام استاد چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است . استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد. امیدوارم روزی رسد که تمامی انسان ها قلب هایشان به یکدیگر نزدیک شود. + نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388 11:25 توسط ღسحرღ |
+ نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 13:29 توسط ღسحرღ
عشق ،تصویر جاودانی ماست یادگار تب جوانی ماست با همین سادگی و بی رنگی عشق ،نقاش ماست ، مانی ماست : در زمین این « سیا قلم » هایش طرح دنیای آسمانی ماست عشق ، این واژه ی به ظاهر گنگ به وضوح غم نهانی ماست خبر از جای ما چه می گیری ؟ عشق ،تمثیل لا مكانی ماست سمت خوبی ،دو كوچه مانده به دوست این خودش ،بهترین نشانی ماست عشق ، چیزی است مثل یك لبخند كه نمودار مهربانی ما ست عمر بی عشق ما ، مصادف با : مرگ جانسوز و ناگهانی ما ست باید از او مواظبت بكنیم عشق ، میراث باستانی ماست + نوشته شده در جمعه 17 مهر1388 13:26 توسط ღسحرღ |
در پس تنهایی من , تنهایی دورتر و دست نیافتنی تری
وجود دارد . من در پس این خویشتن در بند , خویشتنی آزاده دارم , جبران خلیل جبران + نوشته شده در شنبه 11 مهر1388 15:48 توسط ღسحرღ |
One song can spark a moment + نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 14:28 توسط ღسحرღ |
+ نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388 14:16 توسط ღسحرღ
خانه ام ابری ست یکسره روی زمین ابریست با آن. باد می پیچد. یکسره دنیا خراب از اوست و حواس من! آی نی زن که تو را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟ ابر بارانش گرفته ست. در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم، من به روی آفتابم می برم در ساحت دریا نظاره. و همه دنیا خراب و خرد از باد است و به ره ، نی زن که دائم می نوازد نی ، در این دنیای ابراندود راه خود را دارد اندر پیش... + نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 21:43 توسط ღسحرღ |
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388 21:21 توسط ღسحرღ |
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 13:57 توسط ღسحرღ
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم، ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند + نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388 21:21 توسط ღسحرღ |
او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی كوچك بود. + نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388 13:5 توسط ღسحرღ |
الهی! + نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388 13:52 توسط ღسحرღ |
+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388 17:20 توسط ღسحرღ
|